بهمنی

در دنیای امروز سه نوع آدم وجود دارد: 1." مسموم کننده ها " یعنی کسانی که دلسردتان میکنند و خلاقیتتان را زیر پا میگذارند و میگویند که نمیتوانید کاری بکنید. . . 2."سر به راهها" یعنی کسانیکه خوش قلبند اما سرشان به کار خودشان است. آنها بفکر نیازهای خودشان هستند. کار خودشان را میکنند و هرگز برای کمک به دیگران پا پیش نمیگذارن. . . 3."الهام بخش ها" یعنی کسانی که پیش قدم میشوند تا زندگی دیگران را غنی کنند، روحیه آنهارا بالا ببرند و به آنها الهام ببخشند. ما باید الهام بخش باشیم و خودمان را با افراد الهام بخش احاطه کنیم و با آنها معاشرت بیشتری داشته باشیم.

اینستاگرام تلگرام

مادر

  1. بهمنی

    بــهـمـنـی ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ..

    ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ! ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ! ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ! ﻭﻟﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ ! ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ !!!... ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ، ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺮﻗﺼﺪ !!!... ﮐﺎﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ .. ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ .. ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ.. ﺳﭙﺲ...
  2. بهمنی

    بــهـمـنـی یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی...

    یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس‌هایش را در آورد و خنده‌کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می‌کرد... مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد، پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر...
  3. بهمنی

    بــهـمـنـی ﭘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﯼ 50 ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺨﺖ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩ

    ﭘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﯼ 50 ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺨﺖ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮ 26 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ اينستاگرام ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺖ : ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﻫﺎ. ! ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ 5 ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ . ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﺵ لنگ ﻇﻬﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ : ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭ ...! ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ...
  4. بهمنی

    بــهـمـنـی 4 ساله که بودم

    ۴ ساله که بودم فکر می‌کردم پدرم هر کاری رو می‌تونه انجام بده. ۵ ساله که بودم فکر می‌کردم مادرم خیلی چیزها رو می‌دونه. ۶ ساله که بودم فکر می‌کردم پدرم از همه پدرها باهوشتره. ۸ ساله که شدم گفتم مادرم همه چیز رو هم نمی‌دونه. ۱۴ ساله که شدم با خودم گفتم اون موقع‌ها که پدرم بچه بود همه چیز با...
  5. بزرگ شديم ... فهميديم كه دارو آبميوه نبود ..

    بزرگ شديم ... فهميديم كه دارو آبميوه نبود ..

    بزرگ شديم ... فهميديم كه دارو آبميوه نبود .. بزرگ شديم ... فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت همانطور كه مادر گفته بود .. بزرگ شديم ... و فهميديم چيزهايي ترسناك تر از تاريكي هم هست ... بزرگ شديم ... به اندازه اي كه فهميديم پشت هرخنده مادرم هزار گريه بود .. و پشت هر قدرت پدرم يك بيماري...
  6. بهمنی

    بــهـمـنـی مادر...

    بزرگ شديم ... فهميديم كه دارو آبميوه نبود .. بزرگ شديم ... فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت همانطور كه مادر گفته بود .. بزرگ شديم ... و فهميديم چيزهايي ترسناك تر از تاريكي هم هست ... بزرگ شديم ... به اندازه اي كه فهميديم پشت هرخنده مادرم هزار گريه بود .. و پشت هر قدرت پدرم يك بيماري...
  7. ترجیح می دهم مادری شاد باشم!

    ترجیح می دهم مادری شاد باشم!

    ترجیح می دهم مادری شاد باشم! مادری که اهدافِ خودش را دارد... که ورزش میکند ، میرقصد ، کتاب می خواند ، با دوستانش به کافه می رود ، آشپزی و موسیقی و شعر را ادغام میکند ، و کودکش را بدون احساسِ مزاحمت ، کاملاً رها و عاشقانه دوست دارد... اسمم را خودخواه بگذارند ، اما من ایمان دارم که چنین مادری ،...
  8. بهمنی

    بــهـمـنـی هفت بهشت زندگی....

    هفت بهشت زندگی؛ بهشت اول : آغوش مادریست که با تمام وجود، بغلت کرد و شیرت داد. بهشت دوم: دستان پدریست که برای راه رفتنت ، با تو کودکی کرد بهشت سوم: خواهر یا برادریست که برای ندیدن اشکهایت ، تمام اسباب بازیهایش را به تو داد بهشت چهارم: معلمی بود که برای دانستنت با تمام بزرگیش هم سن تو شد تا یاد...
  9. بهمنی

    بــهـمـنـی زندگی کوتاهه ....

    با خواهرت شوخی کن، ماچش کن، بغلش کن، حمایتش کن و احترامش رو حفظ کن. داداشتو محکم بزن به سَر شونش و بگو مخلصیم هواشو داشته باش خصوصا وقتی تنهاست و کمک نیاز داره . مامانتو کاری کن پیش دوستاش پُزتو بده، کیف کنه از داشتنت ، واسش هدیه بخر ، ازش بخواه دعات کنه باباتو بغل کن، چاییشو بده...
  10. بهمنی

    بــهـمـنـی بزرگ شدیم و فهمیدیم که دوا، آب میوه نبود

    بزرگ شدیم و فهمیدیم که دوا، آب میوه نبود. بزرگ شدیم و فهمیدیم که پدر همیشه با دستان پر باز نخواهد گشت آنطور که مادر گفته بود. بزرگ شدیم و فهمیدیم که چیزهای ترسناک تر از تاریکی هم هست! بزرگ شدیم به اندازه ای که فهمیدیم پشت هر خنده ی مادر هزار گریه بود و پشت هر قدرت پدر یک بیماری نهفته! بزرگ شدیم...
  11. پدرمیگفت...

    پدرمیگفت...

    پدرمیگفت: محبتت را به برگ ها سنجاق مزن که باد با خود می بَرد... محبتت را به آب جویی بریز که با ریشه ها عجین شود... ریشه ها هرگز اسیر باد نیست... مادر میگفت: پروانه ی محبتت را به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد... محبتت را به خانه ی دلی بنشان که خیال بیرون شدن ندارد... و یاد معلمم بخیر... هر...
  12. بهمنی

    بــهـمـنـی هر زنی زیباست

    پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه میکنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت نمیدانم عزیزم، نمیدانم! پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا چرا مادرم همیشه گریه میکند؟ او چه میخواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش رسید، این بود که همه ی زنها گریه میکنند بی هیچ دلیلی!!! پسرک هنوز از...
  13. بهمنی

    بــهـمـنـی فالوورهای واقعی زندگی شما

    چه دويست نفر شما را فالوو كنند، چه دو هزار نفر، چه بيشتر! آدم هاي مهم زندگي شما دو، سه نفر بيشتر نيستند... همسر،فرزند،پدر و مادر ،دوست اگر دو سه نفر نزديك خودتان داشتيد كه برايتان تب كنند ، اشك بريزند و شما را بفهمند؛ دليل بزرگي داريد كه از زنده بودن شادمان باشيد..... بقيه آن چند صد نفر و دو...
  14. متفاوت باشیم

    متفاوت باشیم

    ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ! ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ! ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ! ﻭﻟﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ ! ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ !!!... ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ، ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺮﻗﺼﺪ !!!... ﮐﺎﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ .. ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ .. ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ.. ﺳﭙﺲ...
  15. بهمنی

    بــهـمـنـی مادر & پدر

    ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺜﻞ ﻣﺪﺍﺩ ﻣﻴﻤﻮﻧﻪ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﺮﺍﺷﻴﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻧﺶ ﺭﻭ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ... ﺍﻣﺎ ﭘﺪﺭ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭﻩ . ﺷﮑﻞ ﻇﺎﻫﺮﻳﺶ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻧﻤﻴﮑﻨﻪ ﻓﻘﻂ از درون خالی میشه و ﻳﮑﺪﻓﻌﻪ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻲ ﻧﻮﻳﺴﻪ ...... ﺗﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻗﺪﺭﺷﻮﻧﻮ ﺑﺪﻭﻧﻴﻢ .............
بالا